Skip to: site menu | section menu | main content
پاییز
خدا نکنه واسم جزئی از مردم بشی
روزي از روي شعف دل به چشمان سياهت باختم
و براي پادشاهي تو در باغ دلم تاجي خيالي ساختم
تاجي از الماس مهر
تاجي از ياقوت سرخ عاشقي
تاجي همرنگ سپهر
ليكن تو
براي يك نفس
حتي از روي هوس
راز چشمان مرا باور نكردي
تاج را بر سر نكردي
كاش روزي از روي محال
مثل يك خواب و خيال
روي اقيانوس فكرت سوار قايق من مي شدي
كاش يك كم لااقل يك اپسيلون هم عاشق من مي شدي
آه هرگز
اين غرور لعنتي اين زمستان يخي اين سكوت مرگبار عشق دائم درفرار
زرد و بيمارم نمود
از تو بيزارم نمود
از تو كه بالا ترين افسون رويايم شدي
بهترين آمال فردايم شدي
از تو كه هر لحظه در فكرم شدي
با نگاه نافذت جادوگر روحم شدي
قطره ي مهر تو بودم تا كه دريايم شوي
جنگل عشق تو بودم تا كه صحرايم شوي
شايدم يك روز همراهم شوي
درشبهاي بي قراريم طلوع
نميكني گويا فراموش كرده
اي تنها قمر منظومه ي دل مني .
بي تو پرنده هاي خيالم به
عمق شب فرورفته و آواز
مرغ عشقم دردرز ديوارهاي شب پنهان
گشته سكوت مرموز سياهي ها دركاسه ي چشم هايم زل مي كند
وبرتن شكوفه ي چشمهايم عرق سرد نشسته.
ديگر شب بوها هم خبر ترا نمي گيرند وشب تاب ها هم بي تابي نمي كنند
سرود دريا رابراي كه بخوانم سالهاست كه قدمي تاساحل نديدم
آنقدر زلف سياه شب را شانه زدم كه ناله ي مردگان استخوان هايم را به درد اورد . ديرزماني است كه به سمفوني مردگان گوش مي دهم
انقدر جاي خالي ستارگان رامي شمرم كه اثرانگشتم برپوست آسمان شب مي ماند
گويا زمان افسونگري عاشقانه هايم سالهاست كه بسرامده و وردم بر گل ها
يخ زده كه دربهارهم به هواي دل من شكفته نمي شوي
سال هاست كه خواب سبزي قدمهايت رامي بينم بگذريم كه
خبرامدنت را ازقلل يخي و دل كوير گرفتم
به فاصله ها كه مي نگرم سراب دشتهاي سبز و كو ه هاي پرخورشيد
خواب چشم هايم را شيرين مي كند.
بي تو خانه ي دلم مدام مي لرزد وترس هرشب برسرم آوارمي شود
تنها چك چك قلم تست كه ستون دلم را محكم مي دارد
قسم به گيسوي بافته ي شب و قسم به چك چك بي امان قلم
كه اواره ي شب هاي بي ماهم .كلاغ شهرم را وداع گفتم
وهيچ كلاغي برايم نخواند
فقط برگ ريزان دست هاي بادرا برسرم ديدم
به بوي قدمهايت قسم در خزان خواهم مرد
